اگر ترامپ واقعاً با یک مقام ارشد جمهوری اسلامی در تماس بوده، چرا محتمل‌ترین نام قالیباف است؟

در خوانش سطحی، پرسش این است که ترامپ از چه کسی حرف می‌زند. اما در خوانش جدی‌تر، پرسش اصلی چیز دیگری است:  در جمهوری اسلامیِ پس از ضربه به رأس هرم، چه کسی اصلاً می‌تواند هم‌زمان سه کار را انجام دهد: به بیت و سپاه دسترسی داشته باشد، در ساختار رسمی جایگاه داشته باشد، و در عین حال بتواند حامل یک مسیر معامله یا آتش‌بس باشد؟ پاسخ به این سؤال فقط با اسم‌ها روشن نمی‌شود؛ باید از «معماری قدرت» شروع کرد.

تصویر منتسب به حمله اسرائیل به محوطه بیت خامنه‌ای در ساعات اولیه روز ۹ اسفند ۱۴۰۴

نقطه شروع این تحلیل، تحول بنیادیِ هفته‌های اخیر است. در جنگی که از ۹ اسسفند ۱۴۰۴ آغاز شد، علی خامنه‌ای کشته شد و مجموعه‌ای از چهره‌های امنیتی و سیاسیِ بلندپایه نیز از میان رفتند؛ از جمله علی شمخانی، علی لاریجانی و اسماعیل خطیب. با این حال، ارزیابی اطلاعاتی آمریکا این نبوده که نظام در آستانه فروپاشی است؛ برعکس، گزارش‌های اطلاعاتی که رویترز نقل کرده می‌گویند ساختار حاکمیت هنوز  تا حد زیادی دست‌نخورده است و کنترل کشور را حفظ کرده است. این یعنی با پدیده‌ای شبیه «بی‌سر شدن کامل نظام» طرف نیستیم؛ بلکه با جابجایی مرکز ثقل قدرت روبه‌روییم.

لایه اول: چرا حذف رأس، الزاماً به معنی فروپاشی نیست؟

جمهوری اسلامی از ابتدا طوری ساخته شد که تنها بر یک فرد تکیه نکند. خامنه‌ای، هرچند مرکز نهایی تصمیم بود، اما قدرت فقط در شخص او خلاصه نمی‌شد؛ قدرت در شبکه‌ای از نهادها توزیع شده بود: بیت رهبری، سپاه، دستگاه اطلاعاتی، شورای نگهبان، قوه قضاییه، مجلس خبرگان، و مجموعه‌ای از کارگزاران سیاسی که کارشان فقط اداره روزمره نبود، بلکه حفظ انسجام نظام بود. به تعبیر رویترز، نظام ایران عمداً برای بقا پس از حذف یک فرد ساخته شده و اتکا به یک نفر ندارد. همین توضیح می‌دهد که چرا پس از کشته شدن خامنه‌ای، ساختار از هم نپاشید، بلکه به سرعت به سمت جانشینی و بازآرایی رفت.

اما این دوام به معنای ثبات قبلی نیست. حذف خامنه‌ای یک «خلأ مطلق» ایجاد نکرد، ولی تعادل قدیمی را شکست. خامنه‌ایِ پدر، به روایت رویترز، می‌توانست میان جناح‌های تندرو، عمل‌گرا و نهادهای مختلف موازنه برقرار کند. پس از او، این نقش تضعیف شده است. همین است که سؤال «چه کسی می‌تواند مذاکره کند؟» دیگر سؤال درباره وزارت خارجه یا رئیس‌جمهور نیست؛ سؤال درباره کسی است که بتواند جای خالی آن «موازنه‌گر نهایی» را، ولو موقت و ناقص، پُر کند.

لایه دوم: چرا سپاه اکنون مهم‌تر از هر زمان دیگری است؟

رویترز در چند گزارش جداگانه یک نکته را تکرار می‌کند: سپاه اکنون مرکز ثقل واقعی تصمیم‌گیری است. حتی پیش از این هم سپاه ستون اصلی امنیت سخت، شبکه منطقه‌ای، و بخش بزرگی از اقتصاد بود؛ اما پس از کشته شدن خامنه‌ای و جانشینی مجتبی خامنه‌ای، این نقش پررنگ‌تر شد. رویترز می‌نویسد مجتبی خامنه‌ای با فشار سپاه به رهبری رسید و خودِ سپاه او را «گزینه‌ای منعطف‌تر و تابع‌تر» نسبت به پدر می‌دید. همان گزارش حتی از نگرانی برخی منابع ایرانی سخن می‌گوید که این روند می‌تواند جمهوری اسلامی را بیش از پیش به یک «دولت نظامی با پوسته‌ای نازک از مشروعیت دینی» تبدیل کند.

در عین حال، سپاه فقط به‌خاطر نفوذ سیاسی‌اش مهم نیست؛ به‌خاطر تاب‌آوری سازمانی هم مهم است. رویترز توضیح می‌دهد که سپاه ساختار «موزاییکی» دارد؛ یعنی برای حذف فرماندهان ارشد از قبل سناریوی جانشینی چیده شده و واحدها می‌توانند بر اساس طرح‌های از پیش موجود عمل کنند. این یعنی ترور رأس فرماندهی لزوماً باعث فلج شدن ماشین تصمیم و جنگ نمی‌شود. از این‌رو، هر فردی که قرار است وارد مسیر مذاکره شود، اگر نتواند رضایت سپاه را جلب کند، در بهترین حالت یک پیام‌رسان بی‌اثر است.

از همین‌جا می‌شود فهمید چرا «اصلاح‌طلب صرف» گزینه محتملی نیست. مشکل این نیست که اصلاح‌طلبان زبان دیپلماسی بلد نیستند؛ مشکل این است که اهرم الزام‌آور روی سپاه ندارند. در ساختار فعلی، دیپلماسی بدون پشتوانه امنیتی، بیشتر شبیه پیشنهاد است تا تصمیم. رویترز به‌روشنی نشان داده که حتی مسعود پزشکیان، وقتی بابت حملات ایران از کشورهای خلیج فارس عذرخواهی کرد، با خشم سپاه مواجه شد و ناچار به عقب‌نشینی نسبی شد. این فقط یک اختلاف لفظی نبود؛ نشانه‌ای بود از اینکه حد نفوذ بازیگران «نرم‌تر» کجاست.

لایه سوم: مجتبی خامنه‌ای، رهبر است یا پوششِ یک مرکز قدرت بزرگ‌تر؟

از نظر حقوقی و رسمی، مجتبی خامنه‌ای اکنون رهبر است. اما از نظر تحلیلی، سؤال مهم‌تر این است که او تا چه حد صاحب قدرت مستقل است؟ رویترز می‌گوید او رهبری را با فشار سپاه به دست آورد، زخمی شده، بعد از انتصابش حضور تصویری علنی نداشته، و به‌گفته تحلیلگران و منابع ایرانی، اقتدار خودکار پدر را ندارد. به عبارت روشن‌تر، او ممکن است در رأس هرم بنشیند، اما این هنوز به معنی آن نیست که همه جریان قدرت از او آغاز می‌شود.

این نکته برای بحث مذاکره حیاتی است. اگر رهبر جدید بیش از آنکه «فرمان‌دهنده مطلق» باشد، «نقطه تلاقی و تأیید» باشد، آن‌وقت مذاکره لزوماً از دفتر او آغاز نمی‌شود. مذاکره ممکن است از کسی آغاز شود که بتواند میان سپاه، بیت، و نهادهای سیاسی ترجمه متقابل انجام دهد: به آمریکایی‌ها بفهماند تهران چه می‌خواهد، و به تهران بفهماند که کدام امتیازها یا توقف‌ها برای بقای نظام مفید است. این، دقیقاً همان جایی است که اسم قالیباف جدی می‌شود.

لایه چهارم: چرا قالیباف از بقیه محتمل‌تر است؟

قالیباف یک دیپلمات کلاسیک نیست. همین ویژگی، به‌طور متناقض، او را محتمل‌تر می‌کند. او سابقه فرماندهی در سپاه دارد، فرمانده سابق نیروی هوایی سپاه بوده، رئیس پلیس شده، سال‌ها شهردار تهران بوده، رئیس مجلس است، و در چند نقطه حساس تاریخی در سرکوب اعتراض‌ها با ساختار سخت قدرت همسو بوده است. در عین حال، رویترز او را چهره‌ای توصیف می‌کند که با وجود سابقه سخت‌گیرانه، گاه وجهه‌ای عمل‌گرا و مدیریتی هم ساخته است. یعنی او نه یک «معتدل کلاسیک» است، نه یک «نظامی صرف». او یک بازیگر هیبریدی است: امنیتی، سیاسی، اجرایی، و دارای شبکه.

مهم‌تر از سابقه، جایگاه کنونی اوست. رویترز می‌نویسد با کم شدن تعداد چهره‌های برجسته باقی‌مانده، قالیباف اکنون به یک «گره کلیدی» میان نخبگان سیاسی، امنیتی و روحانی تبدیل شده است. همین گزارش می‌گوید او سال‌ها به‌عنوان نزدیک به خامنه‌ای و مورد اعتماد مجتبی خامنه‌ای شناخته شده است. در گزارش دیگر رویترز نیز آمده که او شاید «سنگین‌ترین وزن سیاسیِ زنده‌مانده» در میان چهره‌های اصلی باشد. وقتی این توصیف‌ها را کنار ادعای ترامپ و نقل دو منبع آگاه از نقش قالیباف در تماس‌ها می‌گذاریم، تصویر روشن‌تر می‌شود: اگر قرار باشد کسی حامل مذاکره‌ای محدود، انکاری و امنیت‌پسند باشد، قالیباف منطقی‌ترین اسم است.

لایه پنجم: چرا نه پزشکیان، نه عراقچی، و نه یک اصلاح‌طلب؟

پزشکیان از نظر انتخاباتی بالاترین مقام مستقیمِ رأی‌گرفته است، اما رویترز صریحاً می‌گوید نفوذ او محدود است و همین در ماجرای عذرخواهی از کشورهای خلیج فارس آشکار شد. او می‌تواند در فاز «نرم‌سازی لحن» یا انتقال پیام‌های عمومی نقش داشته باشد، اما شواهد موجود نشان نمی‌دهد که او کسی باشد که سپاه حاضر باشد آینده جنگ و چانه‌زنی را به او بسپارد.

عباس عراقچی یا دستگاه دیپلماسی هم از همین جهت کمتر محتمل‌اند. در چنین بزنگاهی، مسئله صرفاً فن مذاکره نیست؛ مسئله قابلیت تضمین اجرا است. وزیر خارجه می‌تواند مذاکره را صورت‌بندی کند، اما اگر طرف مقابلِ آمریکایی بخواهد بداند که توافقِ احتمالی در تهران «خریدار واقعی» دارد، نگاهش به کسی می‌رود که هم با سپاه حرف بزند، هم با بیت، و هم در ساختار رسمی قابل ارائه باشد. رویترز هم در این مقطع، نه بر عراقچی، بلکه بر قالیباف به‌عنوان طرف محتمل تماس تمرکز کرده است.

اما درباره اصلاح‌طلبان: حتی اگر از درون این طیف چهره‌ای باهوش و مقبول پیدا شود، مشکل اصلی پابرجاست. در وضعیت جنگی، نظام به‌طور غریزی به سمت امنیتی‌سازی تصمیم می‌رود، نه به سمت اجتماعی‌سازی آن. یعنی هرچه بحران شدیدتر شود، احتمال اینکه کار به دست فردی با مقبولیت اجتماعی اما بدون پشتوانه سخت بیفتد کمتر می‌شود. از این منظر، اصلاح‌طلب می‌تواند مفید باشد، اما بیشتر در نقش «تعدیل‌کننده فضا» نه «تصمیم‌گیر نهایی».

لایه ششم: مرگ لاریجانی چرا اهمیت قالیباف را بالا برد؟

یکی از نکات مهمی که گاهی در تحلیل‌های رسانه‌ای جا می‌افتد، نقش فقدان علی لاریجانی است. رویترز می‌گوید کشته شدن لاریجانی «ضربه واقعی» به حاکمیت بود، چون او تجربه، مهارتِ حرکت بین مراکز مختلف قدرت، و توان مذاکره با بیرون را داشت. این توصیف مهم است، چون دقیقاً می‌گوید نظام چه چیزی را از دست داده: یک واسطهٔ حرفه‌ای میان امنیت، سیاست و جهان خارج. وقتی چنین فردی از صحنه حذف می‌شود، طبیعی است که نگاه‌ها به کسی برود که هرچند شبیه او نیست، اما تا حدی می‌تواند خلأش را پر کند. قالیباف از این منظر نه لاریجانی دوم، بلکه نزدیک‌ترین جایگزین موجود است.

در همین نقطه، نام سعید جلیلی هم باید مطرح شود، چون رویترز او را از «بزرگ‌نام‌های باقی‌مانده» می‌شمارد و او سابقه مذاکره هسته‌ای دارد. اما جلیلی از حیث ایدئولوژیک بسیار سخت‌گیرتر است و برای نقش «باز کردن درِ معامله» کمتر مناسب به نظر می‌رسد. او بیشتر برای فازِ «سخت‌کردن شروط» مناسب است تا فاز «امکان‌پذیر کردن تماس». پس اگر جنگ ادامه پیدا کند و تندروها دست بالا را باز هم بیشتر بگیرند، وزن جلیلی می‌تواند بالا برود؛ اما اگر هدف، ساختن یک کانال قابل استفاده برای کاهش درگیری باشد، قالیباف گزینه منطقی‌تری است.

لایه هفتم: اگر مذاکره واقعی باشد، چه کسی می‌رود؟

اگر منظور از «مذاکره واقعی» گفت‌وگویی باشد که قرار است از سطح پیام‌رسانی مبهم عبور کند و به سمت ترتیبات عملی برود، به احتمال زیاد روند در سه حلقه پیش می‌رود.

حلقه اول، حلقه انکاری است: تماس‌های محدود، غالباً از طریق واسطه‌ها و بدون پذیرش رسمی. گزارش رویترز نشان می‌دهد که حتی اکنون هم روایت‌ها درباره تماس‌ها متضادند و جمهوری اسلامی آن را تکذیب می‌کند. این دقیقاً منطق همین حلقه است. در این مرحله، بهترین نماینده کسی است که اگر لو رفت، نظام بتواند از او فاصله بگیرد؛ اما اگر جواب داد، بتواند موضوع را به بالا منتقل کند. قالیباف برای این نقش مناسب است، چون هم آن‌قدر مهم است که حرفش جدی گرفته شود، و هم آن‌قدر رسمی نیست که هر تماسش به معنی «چرخش راهبردی قطعی» تلقی شود.

حلقه دوم، حلقه تضمین درون‌حاکمیتی است: در اینجا دیگر مسئله فقط تماس با آمریکا نیست، بلکه گرفتن موافقت از سپاه، بیت و حلقه‌های سخت قدرت است. قالیباف این مزیت را دارد که از دل همان ساختار برآمده و برایش «اعتماد امنیتی» وجود دارد. رئیس‌جمهور یا یک اصلاح‌طلب چنین مزیتی ندارند. اگر تهران به این جمع‌بندی برسد که باید یک «توقف کنترل‌شده» یا «معامله محدود» را امتحان کند، قالیباف یا فردی با نمایه (پروفایل) مشابه از او شانس بیشتری دارد.

حلقه سوم، حلقه رسمی‌سازی است: اینجاست که ممکن است دیپلمات‌ها، وزارت خارجه یا حتی کانال‌های علنی‌تر وارد شوند. اما معمولاً ورود آنها زمانی رخ می‌دهد که اصل تصمیم جای دیگری گرفته شده باشد. به همین دلیل، حتی اگر نهایتاً چهره‌ای دیپلماتیک پای میز دیده شود، این الزاماً به آن معنا نیست که او معمار اصلی تصمیم بوده است.

لایه هشتم: اگر جنگ ادامه پیدا کند، چه کسی بالا می‌آید؟

اگر مسیر به‌جای معامله به سمت فرسایشی‌شدن جنگ برود، منطق انتخاب بازیگران عوض می‌شود. در این سناریو، اولویت نظام از «مدیریت هم‌زمان جنگ و مذاکره» به «انضباط درونی و بقای سخت» تغییر می‌کند. در چنین شرایطی سپاه مرکز ثقل می‌شود و چهره‌های عمل‌گرا یا میانه‌روتر عقب می‌روند. این یعنی وزن فرماندهان سپاه، چهره‌های امنیتی و سیاستمداران سخت‌خط بالا می‌رود. احمد وحیدی به‌عنوان فرمانده جدید سپاه، اسماعیل قاآنی به‌عنوان رئیس نیروی قدس، علیرضا تنگسیری در نیروی دریایی، محسنی‌اژه‌ای در قوه قضاییه و سعید جلیلی در جبهه ایدئولوژیک از جمله نام‌هایی هستند که در چنین فضایی مهم‌تر می‌شوند.

اما در این سناریو هم قالیباف حذف نمی‌شود. تفاوت در نقش اوست. اگر مسیر جنگی غالب شود، قالیباف از «کانال محتمل مذاکره» به «چهره سیاسیِ پوشاننده تصمیم‌های سخت» تبدیل می‌شود؛ کسی که می‌تواند زبان نظامی-امنیتی را به زبان نهادهای رسمی و افکار عمومی ترجمه کند. او در این سناریو شاید کمتر مذاکره‌کننده باشد و بیشتر «سخنگوی اراده سخت نظام» شود. این هم‌زمانیِ دو قابلیت، یعنی توان معامله و توان بسیج سخت، دقیقاً علت اهمیت اوست.

لایه نهم: آیا آمریکا هم دقیقاً به همین دلیل به قالیباف نگاه می‌کند؟

یک گزارش دیگر رویترز به نقل از پولیتیکو می‌گوید برخی در کاخ سفید قالیباف را «شریک کارآمد» و حتی گزینه‌ای برای رهبری آینده می‌بینند. جدا از اینکه این ارزیابی چقدر جدی یا اجماعی باشد، خودِ نشت این روایت معنادار است. این نشان می‌دهد که در واشنگتن هم بخشی از نگاه این است که اگر بخواهی با ساختار باقی‌مانده در تهران کار کنی، باید به کسی فکر کنی که هم در سیستم ریشه دارد و هم ظرفیت معامله دارد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحلیل ساختاری تهران و محاسبه عمل‌گرای واشنگتن به هم می‌رسند.

مسئله فقط این نیست که «ترامپ با چه کسی حرف زده»؛ مسئله این است که بعد از حذف بخشی از هسته سخت نظام، چه نوع شخصیتی اصلاً می‌تواند طرف تماس باشد. از دل داده‌های فعلی، پاسخ محتمل این است: نه یک اصلاح‌طلب کلاسیک، نه یک وزیر خارجه صرف، نه حتی لزوماً خود رهبر جدید؛ بلکه یک بازیگر هیبریدیِ امنیتی-سیاسی با دسترسی واقعی به سپاه، بیت و ساختار رسمی. در میان نام‌های زنده و موجود، تا این لحظه، محمدباقر قالیباف از همه به این الگو نزدیک‌تر است. این هنوز قطعیت نیست؛ چون تهران تکذیب کرده و بخشی از اطلاعات از مسیر نشت‌های سیاسی آمده است. اما اگر بخواهیم از روی ساختار قدرت، نه صرفاً روی شایعه، حدس بزنیم، قالیباف فعلاً محتمل‌ترین گزینه است.

بیان دیدگاه

Quote of the week

«People ask me what I do in the winter when there’s no baseball. I’ll tell you what I do. I stare out the window and wait for spring.»

~ Rogers Hornsby